حكيم ابوالقاسم فردوسى
909
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ رهانيدن كنيزك شاپور را از چرم خر ] چنين تا بر آمد برين چند گاه * بايران پراگنده گشته سپاه بروم آنك شاپور را داشتى * شب و روز تنهاش نگذاشتى كنيزك نبودى ز شاپور شاد * از ان كِش ز ايرانيان بد نژاد شب و روز زان چرم گريان بدى * دل او ز شاپور بريان بدى به دو گفت روزى كه اى خوب روى * چه مردى مترس ايچ با من بگوى كه در چرم چون نازك اندام تو * همى بگسلد خواب و آرام تو چو سروى بدى بر سرش گرد ماه * بران ماه كرسى ز مشك سياه كنون چنبرى گشت بالاى سرو * تن پيل وارت بكردار غرو دل من همى بر تو بريان شود * دو چشمم شب و روز گريان شود بدين سختى اندر چه جويى همى * كه راز تو با من نگويى همى به دو گفت شاپور كاى خوب چهر * گرت هيچ بر من بجنبيد مهر بسوگند پيمانت خواهم يكى * كزان نگذرى جاودان اندكى نگويى ببد خواه راز مرا * كنى ياد درد و گداز مرا بگويم ترا آنچ در خواستى * بگفتار پيدا كنم راستى كنيزك بدادار سوگند خورد * بزنّار شمّاس هفتاد گرد بجان مسيحا و سوك صليب * بداراى ايران گشته مصيب كه راز تو با كس نگويم ز بن * نجويم همى بتّرى زين سخن همه راز شاپور با او بگفت * بماند آن سخن نيك و بد در نهفت به دو گفت اكنون چو فرمان دهى * بدين راز من دل گروگان دهى سر از بانوان برتر آيد ترا * جهان زير پاى اندر آيد ترا بهنگام نان شير گرم آورى * بپوشى سخن نرم نرم آورى بشير اندر آغارم اين چرم خر * كه اين چرم گردد بگيتى سمر پس از من بسى ساليان بگذرد * بگويد همى هرك دارد خرد كنيزك همى خواستى شير گرم * نهانى ز هر كس بآواز نرم چو كشتى يكى جام برداشتى * بر آتش همى تيز بگذاشتى بنزديك شاپور بردى نهان * نگفتى نهان با كس اندر جهان دو هفته سپهر اندرين گشته شد * بفرجام چرم خر آغشته شد چو شاپور زان پوست آمد برون * همه دل پر از درد و تن پر ز خون چنين گفت پس با كنيزك براز * كه اى پاك بينا دل نيك ساز يكى چاره بايد كنون ساختن * ز هر گونه انديشه انداختن كه ما را گذر باشد از شهر روم * مباد آفرين بر چنين مرز و بوم كنيزك به دو گفت فردا پگاه * شوند اين بزرگان سوى جشنگاه يكى جشن باشد بروم اندرون * كه مرد و زن و كودك آيد برون چو كدبانو از شهر بيرون شود * بدان جشن خرّم بهامون شود شود جاى خالى و من چارهجوى * بسازم نترسم ز پتياره گوى دو اسپ و دو گوپال و تير و كمان * بپيش تو آرم بروشن روان